ملیکا جون (شروع زندگی جدید مامان و بابا)

 ملیکا جون مامانو ببخش که این همه وقت برات چیزی ننوشتم اخه خیلی درگیرم البته هردو درگیریم

با اومدن این داداش های شیطونت دیگه وقتی برای نوشتن ندارم

وگرنه اتفاق های زیادی افتاده که بخوام بنویسم یه طومار میشه

ولی این روزها خیلی خوشحالم که تو رو دارم اخه خیلی کمک حال مامانی

ان شاالله داداشهات بزرگ میشن جبران میکنن

 



[موضوع : ]
[ 15 / 9 ] [ ] [ بهار ]

ملیکا و مامان و باباش منتظر نی نی هستن البته به توان 2 

اوایل آذر ماه یا اواخر آبان نی نی ها به دنیا میان

ملیکا خیلی خوشحاله دائم داره باهاشون حرف میزنه 

ملیکا جون وقتی تو    تو دل مامان بودی من خیلی باهات حرف می زدم که وقتی به دنیا اومدی کمتر مادری بود بچشو به اسم صدا بزنه ولی من انقدر ملیکا ملیکا می کردم که همه می گفتن انگار چند ساله این دخترو داشتی 

چون وقتی تو دلم بودی و جنسیتت رو فهمیدم اسمت رو انتخاب کردم و شروع کردم به حرف زدن باهات خلاصه این شد که خیلی با هم رفیق شده بودیم  (شاید یه دلیلی که خیلی خیلی حرف میزنی همین باشه)

 

ولی حالا نمی دونم چرا با این دو تا نی نی (محمدحسن و امیرحسن) حرف نمی زنم البته تو جای منو پر کردی و دائم داری قربون صدقشون میری و با هاشون حرف میزنی 

امیدوارم همیشه دوستشون داشته باشی و اونا هم همین طور 

مامان و بابا خیلی دوستتون دارن 

10 فروردین بی بی چک مثبت

13 فروردین جواب آزمایش مثبت  

17 فروردین اولین سونو 5 هفته و چند روز 

8 خرداد سونو و فهمیدن این که نی نی ها دوقلوان (8 هفته کامل)

12 تیر سونو غربالگری (احتمال این که هر دو پسر باشن)

25 تیر آمینوسنتز

نزدیک سه هفته بعد خبر سلامتی هر دو جنین و جنسیت پسر

25 مرداد اکو قلب و سونو آنومالی (خدا رو شکر هر دو سالم)

الان 26 هفته است تو دل مامانید و یه سونو 17 شهریور دارم که امیدوارم اونم خوب باشه

 

 

 



[موضوع : ]
[ 10 / 6 ] [ ] [ بهار ]

می دونم تو سال جدید اصلا برات هیچی ننوشتم مامان تنبلی بودم شاید وقتی بزرگتر میشید ما هم کمتر بهتون دقت می کنیم تو این مدت اتفاق های زیادی افتاده

دیگه واقعا حس می کنم که بزرگ شدی و چقدر زود گذشت امسال میری کلاس سوم قرار بود مدرسه ات رو عوض کنیم به خاطر طرح آموزش و پرورش که منتفی شد و تو خوشحال شدی که از دوستات جدا نمیشی 

دیگه تنها تو خونه می مونی و مامان و بابا میان سرکار و این هم یکی از نشانه های بزرگ شدنته البته روزهایی که کلاس زبان داری میای اداره

زبان هم ترم 5 هستی 

 

خیلی دوست دارم که یه کلاس ورزشی هم ثبت نام کنم که هنوز موفق نشدم 

 

یه اتفاق خیلی مهم تر این که داری صاحب دو تا داداش میشی البته بماند که دوست داشتی دو تا دختر باشه ولی خوب عزیزم همه چی دست خداست و بعد از این که فهمیدی هر دو پسرن گفتی مامان نمی شد یکیشون دختر میشد و کلی گریه کردی ولی خیلی زود فراموش کردی و هر روز کلی با داداشات حرف می زنی و لحظه شماری می کنی تا دنیا بیان  

الان هم که ماه رمضونه و امروز سحری بیدار شدی و یه کم با بابا سحری خوردی ولی صبح بیدار شدی و گفتی گشنمه و منم بهت گفتم تا ظهر روزه بگیر !!!!

کلی اتفاق هم که دوست دارم بنویسم ولی تا چند روز بعد حتما برات می نویسم



[موضوع : ]
[ 19 / 4 ] [ ] [ بهار ]

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟...

نقش ما چیست؟...

پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار و سال نومبارک...

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند


یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند


یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی

نمی تواند مرا با خود آشتی دهد


یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم


چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

 

 



[موضوع : ]
[ 28 / 12 ] [ ] [ بهار ]

دیگه کم کم داره عید میاد ٨ سال پیش تو همچین روزهای منتظر اومدنت بودم البته قرار بود اردیبهشت دنیا بیای ولی خوب فروردین اومدی و منو غافلگیر کردی

چند روز  پیش گفتی برای درس علومت از عکس های نوزادیت می خوای

منم چند تا عکس انتخاب کردم وقتی داشتم به عکس ها نگاه می کردم دیدم چه زود بزرگ شدی

از سمت راست اولین عکس ٤٠ روزگی - ٥ ماهگی و ٩ ماهگی

یک روزگی ملیکا جونم تو بیمارستان

نه ماهگی    و     یک سالگی

 

تو عکس بالایی ٢ سالته (مهد کودک)

عکس های پایین کاشان

یک سالگی و دوسال و نیم

 

 



[موضوع : ]
[ 5 / 12 ] [ ] [ بهار ]

ملیکا جون کلاس نقاشیت تموم شده و ترم زمستون نمی خوام ثبت نامت کنم آخه هوا سرده و مسیرش هم دوره ولی ان شا الله ترم بهار حتما ثبت نامت می کنم مربی نقاشیت می گفت که استعداد داری و ذوق هم از خودت نشون می دی حتما عزیزم ترم بهار ثبت نامت می کنم

یکی از نقاشی هاتو  خانم مربی انتخاب کرده برای یه مسابقه که تو ژاپن برگزار میشه ان شا الله برنده بشی ... البته اگه برنده هم نشی اصلا ناراحت نمی شم ....... مامان جون توهم ناراحت نشو  باشه ...............  عزیزم مامان خیلی دوست داره .................. عزیزم دنیا پره از این شکست ها و پیروزی ها

عزیزم یاد بگیر از این شکست ها پلی بسازی برای پیروزی های بعدی  

این عکس رو هم فکر کنم یک ماه پیش تو پارک پلیس (زندان قصر که تبدیل به پارک و موزه شده گرفتیم)

آخر فیگور ............

 

اینم نقاشیت که انتخاب شده عزیزم



[موضوع : ]
[ 27 / 10 ] [ ] [ بهار ]

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا ياد بگيره وقتي به اون مي‌گه همه چيز به زودي رو به راه مي‌شه، حتماً مي‌شه.

 

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره ...

 

كه به موقع باهاش بخنده. تا يادش بده ارزش اون به عنوان انسان بيشتر از ظاهر و قيافه‌شه. تا اونو به خاطر اشتباهاتش تنبيه نكنه، بلكه يادش بده چطور از اونا درس بگيره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره ...

 

كه هميشه براي بغل كردن و بوسيدنش وقت داشته باشه. كه از اين كه دخترش موقع بازي بي‌هوا كفشاشو لگد كرد، دلخور نشه. كه مطمئن بشه هميشه و در هر وضعيتي درهاي خونه به روش بازه.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

كه هيچ وقت تصور نمي‌كنه دخترش اون‌قدر بزرگ شده كه بهش نياز نداره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره ...

 

تا يادش بده باور كنه استحقاق اينو داره كه باهاش خوب رفتار بشه. تا يادش بده تفاوت‌ها رو در ديگران بپذيره. تا يادش بده پيامد كاراش رو بسنجه و تصميم‌هاش رو برحسب اونها بگيره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا اينو بفهمه كه سوگلي كسي بودن چه حالي داره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا صادقانه بهش بگه كه اون از همه خوشگل‌تره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا براش تصميم‌هاي سخت‌رو بگيره،

 

تا زماني كه خودش بتونه اين كارو بكنه.

 

تا يادش بده بخشيدن ديگران، يه كار طبيعيه.

 

تا يادش بده مي‌تونه بيشتر از يك بار ببخشه.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا يادش بده خانواده از كار مهم‌تره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا معياري باشه كه بقيه مردها رو در مقايسه با اون بسنجه.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا زماني كه شروع به حل و فصل كردن مشكلات خودش مي‌كنه، راهنماييش كنه. تا وقتي داره راه اشتباه رو مي‌ره، مانعش بشه. تا وقتي كس ديگه‌اي به فكرش نيست، به فكرش باشه. تا وقتي گريه مي‌كنه بغلش كنه.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا يادش بده توانايي يك مرد به زور بازو و كلفتي صداش نيست، بلكه به مهربوني قلبشه.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا اونو به ياد چيزايي بندازه كه ممكنه خودش به خاطر نداره.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا اهميت خانم بودن‌رو يادش بده.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

كه تو خونه‌اي پر از ايمان، به اون پناه مي‌ده.

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا يادش بده كه بي‌توجهي عذر موجهي براي هيچ چيز نيست. تا يادش بده، اجازه نده غرور مانع كشف چيزاي تازه بشه. تا يادش بده براي امتحان كردن فرضيه‌هاش دست به آزمايش بزنه. تا يادش بده چطور موقع حواس‌پرتي ذهنش رو متمركز كنه.

 

 

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا لذت خدمت به ديگران‌رو يادش بده

 

 

 

يه دختر به پدري نياز داره

 

تا بهش نشون بده كه عشق واقعي، بي‌قيد و شرطه.

 

این جمله ها رو تو یه کتاب که اسمش چرا دختر و پسر به پدر نیاز دارند خوندم و اونایی که به نظرم جالب بودن رو نوشتم

 

 



[موضوع : ]
[ 18 / 10 ] [ ] [ بهار ]

 

 

 

انگار دنبال ساعت كردن تا صبح ميشه زودي شب ميشه همين جور كه پول ها بي بركت شده انگار زمان هم بي بركت شده از اول هفته تا آخر هفته از اين ماه به اون ماه از اين سال به اون سال

 

نمي فهميم پنج شنبه جمعه ها چه جوري ميگذره

 

يادمه بچه كه بوديم مامانم هر هفته ما رو يه جايي مي‌برد يا مهموني خونه مادر بزرگم يا پارك

هر هفته يه پارك مي رفتيم كه برامون تنوع داشته باشه!!! تازه خودش هم تك و تنها بدون وسيله 5 تا بچه‌ي قد و نيم قد رو مي‌برد .. كلي بهمون خوش مي‌گذشت

 

يادمه وقتي هوا سرد مي‌شد و ديگه نمي‌شد زياد پارك بريم يه امامزاده اي بود كه تقريبا نزديك بود

مي رفتيم اونجا خيلي باصفا بود ......  تو خونه نمي مونديم

خلاصه الان كه فكر مي كنم با اين كه بچه هاي الان همه چي دارن ولي انگار هيچي ندارن ، ما بچه هاي خيلي شادتري بوديم

 

ولي ما چي

 

فكر كنم مليكا جون آخرين باري كه پارك رفتي همون شهريور بوده تازه اونم پاركي كه سر راهمونه ....

قدیما بيشتر وقت ما به بازي كردن مي‌گذشت

 

البته مادر ما خانه دار بود و الان وقت بيشتر ما رو كار بيرون پر كرده

 

من و بابا فقط بلديم تو رو از اين كلاس به او كلاس ببريم كلاس زبان، كلاس نقاشي، كانون قلم چي

 

 

 كلاس نقاشي ترم پاييزت تموم شده ولي زمستون ثبت نامت نمي‌كنم آخه يه كم سخته و خودت هم خسته ميشي با اين كه خيلي دوست داري بري

 

كلاس كانون زبان هم دو ترمت تموم شده و سوم بهمن ماه ترم جديدت شروع ميشه خيلي پيشرفتت خوب بوده و به زبان هم خيلي علاقه داري...

 

كانون قلم چي هم كه ماهي يك بار آزمون داره البته آزمون ماه قبل تب و دل درد داشتي كه نشد بريم ...

 

كتاب هاي كاري هم كه كانون قلم چي داده حل مي كني و كلا زياد وقت گير نيست

 

پشتيبانت هم زنگ ميزنه و جوياي درس و مشقت ميشه ............ هرچند بابا با ثبت نامت تو قلم چي زياد موافق نبود ولي به نظر من خوبه همين كه ماهي يك بار آزمون ميدي و حتما بايد كتاب هاي كارت رو انجام بدي خيلي خوبه

 

پارسال اصلا هيچ نوع كتاب كاري رو انجام نمي دادي و مي گفتي اينها درس و مشق من نيست ولي امسال به هواي پشتيبانت مجبوري حل كني ...........

 

عزيزم ببخش كه كلي اتفاق افتاده ولي من حوصله نوشتنش رو ندارم ............

 

موفق باشي گل مامان

این هم یه عکس



[موضوع : ]
[ 20 / 9 ] [ ] [ بهار ]

مامان پاييزي

پاييز فصل پركاريه براي مامان هايي كه سر كار مي رن و بچه مدرسه اي دارن (يا شايد براي من اين جوري باشه) چون روزها كوتاهه و ما كه تمام وقت سر كار هستيم تا مي رسيم خونه شب شده...

6 صبح بيدار ميشم تا صبحونه رو حاضر كنم و با مليكا تقريبا ساعت 7 راهي مدرسه بشيم و مليكا مي ره مدرسه و ما هم طبق معمول اداره.

صبح تا ظهر حتما بايد كارهامو انجام بدم چون وقتي مليكا ميرسه يه كم كار كردن سخت ميشه .......

ناهار اداره رو هم كه قطع كردن بايد غذا بياريم و مليكا خانم هم همه چي رو دوست نداره و اگه غذا يه كم بدمزه يا حداقل خوشمزه نباشه، ميگه و نمي خوره.......... تا ساعت 6 هم اداره ............ ساعت شش و نيم به بعد هم ، هم بايد شام درست كنيم و هم در فكر ناهار فردا باشيم و رويدادهاي صبح كه از خونه زديم بيرون رو هم جمع كنيم ......... و هم به درس و مشق هاش برسيم كه خودش يه دنياييه ........... آرزو به دل موندم يه بار خودش بشينه سر درس و مشق هاش حتما بايد بالاي سرش باشي .......... ساعت هشت و نيم شب تازه يادم مي افته كه از صبح يه زنگ به مامانم نزدم و تلفنو بر مي‌دارم كه زنگ بزنم ، زنگ در خونه رو ميزنن مي‌بينيم همسايه است كه رفته مشهد و برامون نبات و هل آورده و شروع مي كنم به حال احوال پرسي و ميگه مامانش يه ماه قبل زمين خورده بود و كسي از همسايه ها يه بار حال مامانش رو نپرسيده بود كه تو اين يه ماه چرا مامانت بيرون نيومده......... و منم شرمنده ميشم و خداحافظي مي كنيم....... مي رم تو آشپزخونه سرگرم كارام ميشم و همش فكر مي كنم يه كاري بود كه بايد انجام مي دادم ولي يادم رفت تازه يادم مي افته كه مي‌خواستم به مامانم زنگ بزنم ...... تنها كاري كه مي تونم براي مامانم انجام بدم همينه روزي يكي دوبار بهش زنگ بزنم و حال احوال پرسي كنم و بگم كه قرصاش يادش نره و آخر هفته ها هم برم بهش سر بزنم و اينقدر خسته ام كه اگه پنج شنبه برم و اونجا بخوابم خيلي زود مي‌خوابم و صبح هم دير بيدار ميشم ، مامانم صبح زود بيدار ميشه و شروع ميكنه به حرف زدن حرفهاي روزمره ولي من سرم رو زير پتو مي كنم .... و آخرش هم ميگم مامان من فقط پنج شنبه و جمعه ها مي تونم زياد بخوابم ...... و اونم ديگه حرف نمي زنه......... واقعا همين قدر وظيفه دارم............ خلاصه زنگ مي زنم و ميگه دلم براي مليكا تنگ شده ... بده باهاش صحبت كنم .... منم مي دونم اگه گوشي رو بدم به مليكا .... مليكا ميخواد از زير درس نوشتن فرار كنه و كلي با مامانم صحبت كنه ميگم ... مامان داره مشق مينويسه ....... اونم ميگه باشه از طرف من ببوسش.... و خداحافظي مي كنم ... يه كم عذاب وجدان مي‌گيرم ...... و يادم مي افته كه يك ماهه خونه مادرشوهرم كه دو سه تا كوچه با هم فاصله داريم نرفتم ..... مي رم بالاي سر مليكا مي‌بينيم هنوز مشق هاشو ننوشته و ساعت نه شده ....... باباي مليكا مي آد و مليكا رو مي سپرم بهش ...... لباسها رو از تو ماشين در مي آرمو پهن مي كنم خيلي بي حوصله ...... شام رو مي آرم مي‌خوريم ........ كلي استدلال مي آرم كه مليكا مسواك بزنه ....... اونم ميگه نميشه يه روز درميون بزنم ......... خلاصه شب به خير ميگه تا بره بخوابه........... از وقتي هم كه شصت خوردنش رو ترك كرده ديگه تنها به خواب نمي ره يا بايد لالايي بخونم يا چند تا كتاب........... خلاصه خيلي دير به خواب ميره ....... ولي خوب ميخوابه ديگه ساعت نزديك دهه و كلي كار نكرده ........ ظرفها رو باباي مليكا جمع ميكنه ........... اونم خسته اس ....... وسايل كيف مليكا رو تو كيفش ميذارم ........... دوست دارم سريال شبكه پنج رو كه ساعت 11 نشون ميده ببينم ولي خيلي خسته ام ..... موقعي كه داره خوابم ميبره يادم مي افته قرصم رو نخوردم ميرم سر يخچال و ظرف هاي نشسته رو مي‌بينيم و شروع مي كنم به شستن ........

يادم مي افته موقع اومدن به خونه جلوي در پاركينگ يه نفر داشت موتورش را تعمير مي كرد كه يه دفعه نمي دونم چي شد كه گاز موتورش زياد شد و هم اين كه من در پاركينگ رو بستم (به فاصله يك ثانيه) موتورش محكم به در پاركينگ همون جا كه ما وايساده بوديم خورد و بعد از كلي پيچ و تاب به شدت وسط خيابون پرت شد (يعني اگه درست يكي دو ثانيه ديرتر داخل پاركينگ مي‌شديم حتما يه بلايي سر سه تايمون مي اومد)........ خلاصه خدا خيلي رحم كرد ......

خدا رو شكر مي كنم كه رحمت الهيش رو ازمون دريغ نكرد ......... خدا رو دوباره شكر مي كنم كه دوست داشت ما به زندگيمون ادامه بديم و هيچ بلايي سرمون نيومد ..... با اين فكر همه خستگي از تنم درمي‌آيد و ... ياد ديالوگ يه فيلمي مي‌افتم كه چند وقت پيش تلويزيون نشون مي داد و اين بود كه مي گفت: من از درد كشيدن خوشحال ميشم چون مي‌فهمم زنده ام و دارم زندگي مي كنم ......

 



[موضوع : ]
[ 5 / 7 ] [ ] [ بهار ]

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان

فقط ساده می توانم بگویم روزت مبارک

 دیروز روز دختر بود عزیز دل مامان روزت مبارک

مامان خیلی دوست داره

دیروز با هم رفتیم برات کادو بخرم چون گفته بودی دوست داری خودتم باشی ما هم گفتم چشم

کلی خیابون ها رو گشتیم آخرش هم عروسک باربی خریدی آخه عاشق عروسک هستی وقتی هم که خرید تموم شد بهم گفتی مامان مطمئن باش که برات جبران می کنم حتما حتما

نمی دونم چرا این عکسو خیلی دوست دارم انگار یه جورایی تو هم ادغام شدیم

اردبیل - سبلان ٧/٦/٩١



[موضوع : ]
[ 29 / 6 ] [ ] [ بهار ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خداوند مهربان در ششمین روز از سال 84 خداوند فرشته ای به ما عطا کرد که اسمش (ملیکا) ست. امیدواریم بتونیم از این فرشته آسمونی به خوبی مراقبت کنیم. ملیکا جون دوست داره نظر بدید
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 182
بازدید دیروز : 29
بازدید هفته گذشته : 211
کل بازدید : 81358
امکانات وب

69 کلمه

Speedtest

KoodakMedia.com

كد ماوس